تبليغاتX
زمزمه های دلتنگی

زمزمه های دلتنگی

دلتنگی من

صدای نم نم بارون ...... صدای گریه هام یادم میاره که رفتی و بهم خندیدی و گفتی :دروغه ولی نمیدونستی که واقعا بدون تو من هیچم

صدای باد ....صدای فریاد یادم میاره  که تو دلم خفه شد ....

صدای سکوت برف .... که باید حرف های دلم میزدم ...... و نمیذاشتم بری ...

صداها .... همه چیزمنو یاد تو میاره .....از صداها متنفرم ...

 ای کاش جزیی از سکوت بودم

ای کاش......

+نوشته شده در چهارشنبه سوم آذر 1389ساعت11:15توسط رکسانا | |


پسر:

تو به من خندیدی و نمی دانستی

من به چه دلهره از باغچه همسایه سیب را دزدیدم

باغبان از پی من تند دوید

سیب را دست تو دید

غضب آلود به من کرد نگاه

سیب دندان زده از دست تو افتاد به خاک

و تو رفتی و هنوز،

سالهاست که در گوش من آرام آرام

خش خش گام تو تکرار کنان می دهد آزارم

و من اندیشه کنان غرق در این پندارم

که چرا باغچه کوچک ما سیب نداشت...

دختر:

من به تو خندیدم

چون که می دانستم

تو به چه دلهره از باغچه ی همسایه سیب را دزدیدی

پدرم از پی تو تند دوید

و نمی دانستی باغبان باغچه همسایه

پدر پیر من است

من به تو خندیدم

تا که با خنده خود پاسخ عشق تو را خالصانه بدهم

بغض چشم تو لیک

لرزه انداخت به دستان من و

سیب دندان زده از دست من افتاد به خاک

دل من گفت: برو

چون نمی خواست به خاطر بسپارد

گریه تلخ تو را

و من رفتم و هنوز

سالهاست که در ذهن من آرام آرام

حیرت و بغض تو تکرار کنان

می دهد آزارم

و من اندیشه کنان غرق در این پندارم

که چه می شد اگر باغچه خانه ما سیب نداشت...

سیب:

دخترک خندید و پسرک ماتش برد!

که به چه دلهره از باغچه ی همسایه، سیب را دزیده

باغبان از پی او تند دوید

به خیالش می خواست،

حرمت باغچه و دختر کم سالش را

از پسر پس بگیرد!

غضب آلود به او غیظی کرد!

این وسط من بودم

سیب دندان زده ای که روی خاک افتادم

من که پیغمبر عشقی معصوم،

بین دستان پر از دلهره ی یک عاشق

و لب و دندان

تشنه ی کشف و پر از پرسش دختر بودم

و به خاک افتادم

چون رسولی ناکام!

هر دو را بغض ربود...

دخترک رفت ولی زیر لب این را می گفت:

" او یقینا پی معشوق خودش می آید "

پسرک ماند ولی روی لبش زمزمه بود:

" مطمئنا که پشیمان شده برمی گردد! "

سالهاست که پوسیده ام آرام آرام!

عشق قربانی مظلوم غرور است هنوز

جسم من تجزیه شد ساده ولی ذراتم،

همه اندیشه کنان غرق دراین پندارند:

این جدایی به خدا رابطه با سیب نداشت.

+نوشته شده در چهارشنبه بیست و چهارم اسفند 1390ساعت19:25توسط رکسانا | |

دخـــتـر:قول میــدی کـــه هیچ وقت دخــتری رو بیشــــتر از مــن دوستـــ نداشــته باشـی ؟
پســـر :مــن دوسـتت دارمــ امـا نمـی تونم همچین قولـــی بدم . . .
دخــــتر (درحـــال گریــه) :یعــنی یکــی رو بعــد از مـــن دوست خواهــی داشت؟؟
پســــر (بـــا خنــــده) :دخـــتری کـــه من بعــد از تو دوستـــ خواهمـــ داشتـــ ، تـــــو رو مـــامـــان صـــدا می زنــه

سلامتی همه اونایی که عاشقن!!

+نوشته شده در جمعه بیست و هشتم بهمن 1390ساعت16:15توسط رکسانا | |

سازتو بزار زمین   دیگه آهنگی نزن  

          نرمیه رقصه نوتو    با دلی که سنگه نزن

سازتو بزار زمینو    حتی شعرامو نخون 

                           پره قلب عاشقم   بزار که بنشینه بخون

سازتو بزار بمونه   واسه دلتنیگه شبات 

                                    واسه قطره های بارون   واسه اشکه تو چشات

+نوشته شده در جمعه چهاردهم بهمن 1390ساعت19:33توسط رکسانا | |

خدایا...

در انجماد نگاه های سرد این مردم...

دلم برای

" جهنمت "

تنگ شده است..!

+نوشته شده در پنجشنبه سیزدهم بهمن 1390ساعت14:50توسط رکسانا | |

دلم حضور مردانه می خواهد
نه اینکه مرد باشد ، نه …
مـــــردانه باشد
حرفش
قولش
فکرش
نگاهش
قلبش و …
آنقدر مردانه که بتوان تا
بینهایتِ دنیا به او اعتماد کرد و
تکیه کرد…!

+نوشته شده در چهارشنبه دوازدهم بهمن 1390ساعت21:25توسط رکسانا | |

اگر برای  تو شعری عاشقانه بخوانم

این شعر تا ابد با تو خواهد زیست

حتی وقتی که من دیگر نباشم

یا وقتی که دیگر میان ما عشقی نباشد

شعر عاشقانه بیشتر از آدم ها می ماند

+نوشته شده در چهارشنبه دوازدهم بهمن 1390ساعت16:9توسط رکسانا | |

بگذار تا آسمان بر قلب شکسته ام ببارد. بگذار پرندگان اواز با تو بودن را

برایم زمزمه کنند. بگذار نگاهم از غروب چشمانت بگریزد وبگذار تنها با تو

باشم. بدون تو زندگی گذرگاه تنگ و تاریکیست بدون تو عشق پرواز قصه

های با تو بودن است و بدون تو غروب برایم نشان بی نشانی است.

 

تو را می خواهم تو امید چشمان منی ،تو را می خوانم تو ترانه ماندنی

منی، تو را می سرایم چون از سرودنت سیر نمی شوم من تشنه ی نگاه

توام تو آرامش تن خسته منی چشمان منتظر من در انتظار نگاهت هر روز

غروب ها را می شمارد، تا شاید دلت به رسم پروانگی مان در سر من

چشمان آسمان که نشانی از عشق است باز دلتنگ دلی گردد که پرواز را

راه گم کردن چشمان تو می داند.

 

من خسته از خویشم و تنها برای تو ساحل دریا را با قدم هایم آشنا می

کنم! به خاطر تو هر روز آسمان نگام را ساعت ها به کشتی دریای دل می

دوزم و به خاطر تو حتی بوسه هایم را به آیینه ی وجود آلوده ام به عشق ت

قدیم می کنم. من حتی حاضرم به خاطر چشمانت آسمان را به زمین بدوزم

و زمین را به آسمان نگاهم.

 

اما بی تو قدم زدن در در کوچه های مه گرفته ی خورشید کار سختی است

و اگر نباشی من نیز نیستم.

 

یک روز همه چیز تمام خواهد شد، نگاه گرمت، عشق رنگ مهتابت، محبت

های بی دریغت ، آسمان بی پروای بودنت و حتی امید به همیشه ماندنت.

آری همه چیز تمام خواهد شد ، به جز چشمانت اما این بار نه برای دیدن

آسمان عشق من بلکه برای نظر کردن به گور در انتظار من.

 

من تنها اینگونه همه چیز را از یاد خواهم برد...

+نوشته شده در چهارشنبه دوازدهم بهمن 1390ساعت16:4توسط رکسانا | |

خواستم زندگی کنم راهم را بستند

خواستم ستایش کنم گفتند خرافاتی است

خواستم عاشق شوم گفتند دروغ است

گریستم گفتند بهانه است

خندیدم گفتند دیوانه است

دنیا را نگه دارید می خواهم پیاده شوم....

+نوشته شده در چهارشنبه پنجم بهمن 1390ساعت23:49توسط رکسانا | |

گفتی که می خوای بری سرو سامون بگیری ، خواستی اما نتونستی به این آسونی بری،دستت مال هر کی باشه چشمت دنبال منه،هر نگاهت انگاری اسممو فریاد می زنه،من خیالم راحته تا پای جون بودم برات،تو ندونستی چی می خوای تا بریزم زیر پات،همه ی آرزوهامون دیگه فقط یه خاطرست،نفسم بودی ولی یه تجربه شدی و بس!!

+نوشته شده در شنبه یکم بهمن 1390ساعت19:59توسط رکسانا | |

حرفی نیست ...
فقط می نویسم
رفت ...
حسی که تو را دوست می داشت ...

+نوشته شده در شنبه یکم بهمن 1390ساعت19:57توسط رکسانا | |

یادته یه روز بهم گفتی هر وقت خواستی گریه کنی برو زیر بارون

که نکنه نامردی اشکاتو ببینه و بهت بخنده...گفتم:اگه بارون نیامد چی؟

گفتی اگه چشمای تو بباره آسمون گریش میگیره...گفتم یه خواهش دارم

وقتی آسمون چشمام خواست بباره تنهام نذار...گفتی:به چشم...حالا

من دارم گریه میکنم و آسمون نمیباره...تو هم منو تنها گذاستی...!

+نوشته شده در شنبه یکم بهمن 1390ساعت19:28توسط رکسانا | |

سلام !!!!!!!!

فکر کنم نزدیکه 1 سال شده که نیومدم ...شایدم بیشتر !!

درست یادمه که پارسال بوود و موقع هایی بود که واقعا حالم بد بووود ، چه روزاااااییی بوووود

الان که زندگیم همون چیزیه که خودم میخوام

خیلی خووووووبه تو این مدت هیچوقت دوستام ولم نکردن ( روِژین ،نگین ، عظیمه ، یگی .....

راستی مرسی از شما دوستایی که با نظرهای قشنگتون که تنهام نذاشتین

دیگه نمیدونم چی بنویسم ....... 

راستی عاشق شدم  !!!!!!!!!!!!










+نوشته شده در چهارشنبه چهاردهم دی 1390ساعت20:36توسط رکسانا | |

گذران :

 تا به کی باید رفت
از دیاری به دیار دیگر
نتوانم ‚ نتوانم جستن
هر زمان عشقی و یاری دیگر
کاش ما آن دو پرستو بودیم
که همه عمر سفر می کردیم
از بهاری به بهاری دیگر
آه کنون دیریست
که فرو ریخته در من ‚ گویی
تیره آواری از ابر گران
چو می آمیزم با بوسه تو
روی لبهایم می پندارم
می سپارد  جان عطری گذران
آن چنان آلوده ست
عشق غمناکم با بیم زوال
که همه زندگیم می لرزد
چون ترا می نگرم
مثل این است که از پنجره ای
تکدرختم را سرشار از برگ
در تب زرد خزان می نگرم
مثل این است که تصویری را
روی جریان های مغشوش آب روان می نگرم
شب و روز
شب و روز
شب و روز
بگذار که فراموش کنم
تو چه هستی جز یک لحظه یک لحظه یک لحظه که چشمان مرا می گشاید در
برهوت آگاهی ؟
بگذار
که فراموش کنم

فروغ فرخزاد 

 

+نوشته شده در دوشنبه دوازدهم اردیبهشت 1390ساعت9:47توسط رکسانا | |

به نام تک نوازنده ی گیتار عشق :

اي نگاهت نخي از مخمل و از ابريشم
چند وقت است که هر شب به تو مي انديشم
به تو آري ، به تو يعني به همان منظر دور
به همان سبز صميمي ، به همبن باغ بلور
به همان سايه ، همان وهم ، همان تصويري
که سراغش ز غزلهاي خودم مي گيري
به همان زل زدن از فاصله دور به هم
يعني آن شيوه فهماندن منظور به هم
به تبسم ، به تکلم ، به دلارايي تو
به خموشي ، به تماشا ، به شکيبايي تو
به نفس هاي تو در سايه سنگين سکوت
به سخنهاي تو با لهجه شيرين سکوت
شبحی چند شب است آفت جانم شده است
اول اسم کسی ورد زبانم شده است
در من انگار کسی در پی انکار من است
یک نفر مثل خودم ، عاشق دیدار من است
یک نفر ساده ، چنان ساده که از سادگی اش
می شود یک شبه پی برد به دلدادگی اش
آه ای خواب گران سنگ سبکبار شده
بر سر روح من افتاده و آوار شده
در من انگار کسی در پی انکار من است
یک نفر مثل خودم ، تشنه دیدار من است
یک نفر سبز ، چنان سبز که از سرسبزیش
می توان پل زد از احساس خدا تا دل خویش
رعشه ای چند شب است آفت جانم شده است
اول اسم کسی ورد زبانم شده است
آی بی رنگ تر از آینه یک لحظه بایست
راستی این شبح هر شبه تصویر تو نیست؟
اگر این حادثه هر شبه تصویر تو نیست
پس چرا رنگ تو و آینه اینقدر یکیست؟
حتم دارم که تویی آن شبح آینه پوش
عاشقی جرم قشنگی ست به انکار مکوش
آری آن سایه که شب آفت جانم شده بود
آن الفبا که همه ورد زبانم شده بود
اینک از پشت دل آینه پیدا شده است
و تماشاگه این خیل تماشا شده است
آن الفبای دبستانی دلخواه تویی
عشق من آن شبح شاد شبانگاه تویی

با تشکر از دوست گلم

+نوشته شده در دوشنبه دوازدهم اردیبهشت 1390ساعت9:39توسط رکسانا | |

به نام خدا :
 
می گویند: پیرمردی صبح زود از خانه اش خارج شد. در راه با یک ماشین تصادف کرد و آسیب دید عابرانی که رد می شدند به سرعت او را به اولین درمانگاه رساندند . .
پرستاران ابتدا زخمهای پیرمرد را پانسمان کردند. سپس به او گفتند: "باید ازت عکسبرداری بشه تا جائی از بدنت آسیب و شکستگی ندیده باشه "
پیرمرد غمگین شد، گفت عجله دارد و نیازی به عکسبرداری نیست .
پرستاران از او دلیل عجله اش را پرسیدند .
زنم در خانه سالمندان است. هر صبح آنجا می روم و صبحانه را با او می خورم. نمی خواهم دیر شود!
پرستاری به او گفت: خودمان به او خبر می دهیم.
پیرمرد با اندوه گفت : خیلی متأسفم. او آلزایمر دارد. چیزی را متوجه نخواهد شد! حتی مرا هم نمی شناسد!
پرستار با حیرت گفت: وقتی که نمی داند شما چه کسی هستید، چرا هر روز صبح برای صرف صبحانه پیش او می روید؟
پیرمرد با صدایی گرفته ، به آرامی گفت: اما من که او را می شناسم.
 

+نوشته شده در چهارشنبه هفتم اردیبهشت 1390ساعت15:30توسط رکسانا | |

سلام !!!!

میدونم بعد از چند هفته اس که دارم اپ میکنم و خیلی دلم تنگ شده بوود برای نوشتن البته همیشه توی دفترچه خاطراتم مینویسم ولی خب ......

امروز روز تولدم بووووووووووووووووود !!!!!!!

هوووووورا

۱۵ ساله شدم

خیلی خیلی خوش حالم

دیروز با دوستام رفتیم پاساژ گلستان !  جاتووووووون خالی !

خیلی خیلی خوش گذشت !

فرض کنید ۸ دختر رفته بودیم چقدر خندیدم و چقدر تو رستوران بهمون خوش گذشت ! البته گند زدیم به رستورانه !

خلاصه بهترین تولدم بووووووووود واقعا خوش گذشت !

 

 

+نوشته شده در شنبه بیست و هفتم فروردین 1390ساعت18:10توسط رکسانا | |

نمیشه دل به هر کس داد

نميشه از نفس افتاد

پرنده با پر بسته

نميشه از قفس آزاد

نميشه شب به شب خوابيد

فقط كابوس وحشت ديد

نميشه در سكوت خود

صداي گريه رو نشنيد

نميشه غرق در غم بود

ولي از گريه رو گردوند

نميشه تا ته آواز

فقط از ترس فردا خوند

گلوي ساز دلتنگي

پر از فرياد خاموشه

دوباره سر بده  هق هق

بذار دست صدا رو شه!

نميشه دل به هر كس داد

نميشه دل به هر كس بست

نميشه رفت و راهي شد

رسيد اما به يك  بن بست

چه رسمه ناهماهنگي

هميشه رسم تقديره

نميشه بود و عاشق بود

واسه عاشق شدن ديره

نميشه غرق در غم بود

ولي از گريه رو گردوند

نميشه تا ته آواز

فقط از ترس فردا خوند

گلوي ساز دلتنگي

پر از فرياد خاموشه

دوباره سر بده  هق هق

بذار دست صدا رو شه!

+نوشته شده در دوشنبه هشتم فروردین 1390ساعت10:30توسط رکسانا | |

به به یه سلام به دوستای گلم !

که با نظرات قشنگتون منو تنها نذاشتین  مرسی !

با چهارشنبه سوری چیکار میکنین ؟ خوش میگذره ؟

با عید چی ؟

خب از همین جا  پیشاپیش عید بهتون تبریک میگم

من که خیلی خوش حالم اخه ۱۵ سالم میشه ! هووراااااا

راستی ما که تعطیل شدیم

امیدوارم تعطیلات خوبی داشته باشین

بای بای

+نوشته شده در سه شنبه بیست و چهارم اسفند 1389ساعت20:39توسط رکسانا | |

لحظه ديدار نزديك است .

باز من ديوانه ام، مستم .

باز مي لرزد، دلم، دستم .

باز گويي در جهان ديگري هستم .

هاي ! نخراشي به غفلت گونه ام را، تيغ !

هاي ! نپريشي صفاي زلفم را، دست!

آبرويم را نريزي، دل !

- اي نخورده مست -

لحظه ديدار نزديك است

+نوشته شده در چهارشنبه هجدهم اسفند 1389ساعت19:46توسط رکسانا | |

من تمنا كردم

كه تو با من باشي

تو بمن گفتي

- هرگز، هرگز

پاسخي سخت و درشت

و مرا اين غصه اين

هرگز

كشت

+نوشته شده در چهارشنبه هجدهم اسفند 1389ساعت19:40توسط رکسانا | |

شب !!!

چراغا تو شب سوسو میکنن ، صدای تو از همه طرف صدام میکنه

برمی گردم و نگاه میکنم به جز تاریکی شب و نور چراغا هیچی نیست

من و تاریکی

با چراغایی که هر از زمانی خاموش میشن

بازم صدام میکنی

ولی نمیتونم پیدات کنم

کجایی ؟؟؟

من تو تاریکی گم شدم یا تو ؟

تو ؟

+نوشته شده در شنبه چهاردهم اسفند 1389ساعت16:8توسط رکسانا | |

به تو می اندیشم
ای سراپا همه خوبی
تک و تنها به تو می اندیشم
همه وقت
همه جا
من به هر حال که باشم به تو میاندیشم
تو بدان این را تنها تو بدان
تو بیا
تو بمان با من تنها تو بمان
جای مهتاب به تاریکی شبها تو بتاب
من فدای تو، به جای همه گلها تو بخند
اینک این من که به پای تو درافتاده ام باز
ریسمانی کن از آن موی دراز
تو بگیر
تو ببند
تو بخواه
پاسخ چلچله ها را تو بگو
قصه ابر هوا را تو بخوان
تو بمان با من تنها تو بمان
در دل ساغر هستی تو بجوش

من همین یک نفس از جرعه جانم باقی است
آخرین جرعه این جام تهی را تو بنوش

مرسی ! از یکی از دوستان

+نوشته شده در دوشنبه نهم اسفند 1389ساعت16:10توسط رکسانا | |